✿✿ خودم و خودت ✿✿

روزها در حسرت تو می مانم ؛ غروب ها به یاد تو می افتم ؛ و شب ها در آتش تو می سوزم

باید مهربان بود باید که عشق ورزید ✿✿زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست

نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 22:43 توسط sadegh| |

غیــــــرت دارمــــــــ

 
 
 
 روی خــــــــــــــاطراتمانـ !!!
 
 
 
بـــرای هـــر كســــی تعــــــریفشان نمــــیكنمـــــ...
 
 
 
 تــــــــــــو فقـــــط مــــــــرد بــــــاش
 
 
 
 و
 
 
 انـــــــكارشـــــان نكـــــــن...
نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد1393ساعت 13:16 توسط sadegh| |

گفتی دوستت دارم گفتم دوستت ندارم !
.
.
.
.
این دروغ به آن دروغ 
هم تو دروغ گفتی هم من

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد1393ساعت 13:14 توسط sadegh| |

آموخته ام که خدا عشق است و عشق تنها خداست

 
 آموخته ام که وقتی ناامید می شوم 
 
خدا با تمام عظمتش عاشقانه انتظارمی کشد
 
 دوباره به رحمت او امیدوار شوم 
 
آموخته ام اگر تاکنون به آنچه خواستم نرسیدم 
 
خدا برایم بهترش را در نظرگرفته
 
 آموخته ام که زندگی دشوار است 
 
ولی من از او سخت ترم... 
نوشته شده در چهارشنبه 4 تیر1393ساعت 17:10 توسط sadegh| |

نوشته شده در چهارشنبه 4 تیر1393ساعت 17:3 توسط sadegh| |

قلبم میسوزد . . .
سوزشی ازروی زخم ها وترک هایی ک روزگاربرجای گزاشته . ..
آهای دنیا؟ دیگرچه ازقلبم مانده ک بندش بزنی ؟
تمام داروندارم راربودی بی انکه بدانی همه ی دارو ندارم او بود . . .
آری . . .
تونمیدانستی که من عمری زندگی کردم اما معنی انرازمانی فهمیدم که عشق را با او تجربه کردم

 

نوشته شده در جمعه 9 خرداد1393ساعت 17:46 توسط sadegh| |

” دل ” 
اتفاقی ترین اشتباه دنیاست ! 
بسته میشود آنجا که نباید . . .
کنده میشود از جایی که نباید . . .

نوشته شده در جمعه 9 خرداد1393ساعت 17:37 توسط sadegh| |

کبــــوتر بــا کبـــــوتر / بـــــاز بــا بــــــاز

ولـــــــــــــــی

لــــــاشـــــی کنـــــــد بـــا هــــر 2 پـــــرواز

نوشته شده در پنجشنبه 25 اردیبهشت1393ساعت 22:20 توسط sadegh| |

فروغی چه زیبا میگفت : اگر یاد کسی هستیم این هنـر اوست ، نه هنـر ما ...!

چقـدر زیبـاست کسـی را دوسـ♥ــت بـداریـم نـه برای نیــاز ...

نـه از روی اجبــار ... و نـه از روی تنهایـی ...

فقـط بـرای اینـکه ارزشـش را دارد ♥

نوشته شده در پنجشنبه 25 اردیبهشت1393ساعت 22:4 توسط sadegh| |

ببار باران که دلتنگم...مثالِ مرده بی رنگم

 

ببار باران کمی آرام...

 

که پاییز هم صدایم شد

 

که دلتنگی وتنهایی رفیق باوفایم شد

 

ببار باران......

 

بزن برشیشه ی قلبم بکوب این شیشه را بشکن

 

که درد کمتری دارد اگر با دستِ تو باشد

 

ببار باران.....

 

که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم ازیادش

 

ببار باران..درخت وبرگ خوابیدن

 

اقاقی..یاس وحشی..کوچه ها روزهاست خشکیدن

 

ببار باران..جماعت عشق را کشتن

 

کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن...

 

ولی باران تو با من بی وفایی.......

 

تو هم تا خانه ی همسایه می باری و تا من....

 

می شوی یک ابرتوخالی

 

ببار باران........

 

ببار باران..................که تنهایم

نوشته شده در پنجشنبه 11 اردیبهشت1393ساعت 21:14 توسط sadegh| |

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت

با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

داشت یوسف را به مشتی خاک عالم میفروخت

زندگی این تاجر تماع ناخن خشک پیر

مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت

در تمام سالهای رفته برما روزگار

مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

گل فروش ای کاش با آنها مراهم می فروخت

نوشته شده در پنجشنبه 11 اردیبهشت1393ساعت 21:13 توسط sadegh| |


لمس کن کلماتی ر اکه برایت می نویسم ...

 تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

 لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ...

 لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم، لمس کن این با تو نبودنها را.

نوشته شده در شنبه 30 فروردین1393ساعت 20:48 توسط sadegh| |

نوشته شده در جمعه 3 آبان1392ساعت 20:37 توسط sadegh| |







نوشته شده در جمعه 3 آبان1392ساعت 20:35 توسط sadegh| |

پشت دیوار دلم شهر قشنگیست که یه دوست در آنجا دارم

هرکجا هست به هر فکر... به هرحال ... به هر کار...

عزیز است خدایا تو نگه دارش باش

نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1392ساعت 22:5 توسط sadegh| |

خدایا ... 
کسی را که قسمـــت کس دیگریست، سر راهمان قرار نـــده ! 

تا شبهای دلتنگیــش برای ما باشد ، و روزهای خوشــش برای دیـگری ...

نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1392ساعت 23:27 توسط sadegh| |

اگه بدونی چه صفایی دار طلوع خورشید تو این مکان ؛ زیر این چتر ها...

نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1392ساعت 13:40 توسط sadegh| |

تو اگه می دانستی چه زجری دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

از من نمی پرسیدی

آه ای مرد چرا تنهایی...
نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1392ساعت 13:33 توسط sadegh| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت