X
تبلیغات
✿✿ خودم و خودت ✿✿


✿✿ خودم و خودت ✿✿

روزها در حسرت تو می مانم ؛ غروب ها به یاد تو می افتم ؛ و شب ها در آتش تو می سوزم

باید مهربان بود باید که عشق ورزید ✿✿زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست

نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 22:43 توسط sadegh| |


لمس کن کلماتی ر اکه برایت می نویسم ...

 تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

 لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ...

 لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم، لمس کن این با تو نبودنها را.

نوشته شده در شنبه 30 فروردین1393ساعت 20:48 توسط sadegh| |

نوشته شده در جمعه 3 آبان1392ساعت 20:37 توسط sadegh| |







نوشته شده در جمعه 3 آبان1392ساعت 20:35 توسط sadegh| |

پشت دیوار دلم شهر قشنگیست که یه دوست در آنجا دارم

هرکجا هست به هر فکر... به هرحال ... به هر کار...

عزیز است خدایا تو نگه دارش باش

نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1392ساعت 22:5 توسط sadegh| |

خدایا ... 
کسی را که قسمـــت کس دیگریست، سر راهمان قرار نـــده ! 

تا شبهای دلتنگیــش برای ما باشد ، و روزهای خوشــش برای دیـگری ...

نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1392ساعت 23:27 توسط sadegh| |

اگه بدونی چه صفایی دار طلوع خورشید تو این مکان ؛ زیر این چتر ها...

نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1392ساعت 13:40 توسط sadegh| |

تو اگه می دانستی چه زجری دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

از من نمی پرسیدی

آه ای مرد چرا تنهایی...
نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1392ساعت 13:33 توسط sadegh| |

امــــــــروز کسے محرم اسرار کسے نیست

من تجربه کردم که کسے یار کسے نیست

بیهوده مــکن وقت گـــــران صــــــرف رفیقان

دل صرف کسے کن که دلش مال کسے نیست!

نوشته شده در شنبه 15 تیر1392ساعت 9:56 توسط sadegh| |

ماندن كنار من لیاقت می خواست نه بهانه
بلند می گویم :
به درك كه رفتی !!!


رفت ؟
به سلامت
من كه خدا نیستم بگویم :
صد بار اگر توبه شكستی باز آی !
آنكه رفت
به حرمت آنچه با خود برد
 حق بازگشت ندارد !

رفتنش مردانه نبود
لااقل مرد باشد و برنگردد !!
خط زدن بر من پایان نیست ،

آغاز بی لیاقتی اوست ...!

نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1392ساعت 16:14 توسط sadegh| |

♥کـ ـآشـ مـــــے شـ ـد ...


یکــ لحظـ ـهـ جآیمــآنـ رآبآ همـ عوضـ کنیمـ ...


شآیـد تُــ میفهمیدے چهـقـدر بے انصآفے .


و منـ مـــــے فهمیـ ـدمـ چـ ـرآ
نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1392ساعت 16:3 توسط sadegh| |

خدایا این روز ها حرف هایم بوی ناشکری میدهند...


اما تو ..


آن ها را به حساب تنهایی و درد و دل بگذار ...!

نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1392ساعت 16:2 توسط sadegh| |

نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1392ساعت 15:14 توسط sadegh| |

از سکوتــم بتــرس ..

وقتــی که ساکت می شوم ...

لابـد همــه ی درد دل هایــم را بــرده ام پیش خدا ...

بیشتر که گوش دهــی ...

از همــه ی سکوتــم ...

از همــه ی بودنــم ...

یک "آه" می شنـــوی ...

و باید بترســـی ..از "آه"


مظلومـــی که فریاد رســی جز خدا ندارد...
نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1392ساعت 15:5 توسط sadegh| |

وقتی نیستی دلم میگیره

نمیدونم با کی حرف بزنم

حرفای دلمو به کی بزنم آخه؟

هان؟

با تو ام.چرا همینجوری بی تفاوت از کنارم رد شدی و رفتی؟

واقعا حق من این بود؟!
نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1392ساعت 14:45 توسط sadegh| |

نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1392ساعت 14:37 توسط sadegh| |

خیلی سخته کسی که دوسش داری،


پیشت بشینه و درمورد کسی که


دوسش داره


باهات صحبت کنه.....


تاحالا همچین اتفاقی واست نیفتاده؟

نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1392ساعت 14:36 توسط sadegh| |

مــــــــن سر بر کنار خیـــــــ ــــــالت نمیگذاشتم تا مبادا به تو خیانـــــــــت کرده باشم

و تـــــــــــــــو 

هرشب سر بر آغوش دیـــــــگری میگذاشتی تا مبادا از حـــــال و هــــــــوست جا بمانــــــی ......
نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1392ساعت 14:34 توسط sadegh| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت