✿✿ خودم و خودت ✿✿

روزها در حسرت تو می مانم ؛ غروب ها به یاد تو می افتم ؛ و شب ها در آتش تو می سوزم

باید مهربان بود باید که عشق ورزید ✿✿زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست

نوشته شده در سه شنبه ۱۱ مرداد۱۳۹۰ساعت 22:43 توسط sadegh| |

 

  پیش از اینها فکر می‌کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا


پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او


اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست


پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین


بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت


هر چه می‌پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می‌گفتند: این کار خداست
پرس وجو از کار او کاری خطاست


هرچه می‌پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می‌کند
تا شدی نزدیک، دورت می‌کند


کج گشودی دست، سنگت می‌کند
کج نهادی پای، لنگت می‌کند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود

خواب می‌دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین


محو می‌شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا


هر چه می‌کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه


تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود


تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب و آشنا


زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟
گفت، اینجا خانه‌ی خوب خداست!

گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند


با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟


گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است


عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی ‌از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست


قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می‌دهد
قهر هم با دوست معنی می‌دهد


هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست


دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد


آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می‌توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا


می‌توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می‌توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد


چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می‌توان با او صمیمی ‌حرف زد
مثل یاران قدیمی‌ حرف زد


می‌توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می‌توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد


می‌توان درباره ی هر چیز گفت
می‌توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فکر می‌کردم خدا

نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 18:37 توسط sadegh| |


من زنم…

بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی!

او خواست که من زن باشم…

که بدوش بکشم بار تو را که مردی

و برویت نیاورم که از تو قویترم…


من زنم...

کوه را حرکت میدهم

بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم

و تو همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را جابجا میکنی

چرا که تو نیرومند تری!!!

من زنم...

وقت تولد نوزاد ...

تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان...

سکوت و صبر در زمان خشم تو ،مال من،

خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو!

عادلانه است نه؟؟؟

من زنم...

آری من زنم...

او خواست که من زن باشم ...

همچنان به تو اعتماد خواهم کرد...

عشق خواهم ورزید...

به مردانگی ات خواهم بالید ...

با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد...

پشتیبانت خواهم بود...

و تو مرد بمان!

و این راز را که من از تو مرد ترم به هیچ کس نخواهم گفت!!!

تقدیم به مادر عزیزم


برچسب‌ها: مادر, مادرم, روز مادر
نوشته شده در یکشنبه ۱۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 20:48 توسط sadegh| |

داستان خلقت زن...
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟ خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده‌ای‌؟
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند باخوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید.
خداوند گفت : نمی شود!! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم. از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگیرد. فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی. بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام. تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد.
فرشته پرسید :فکر هم می‌تواند بکند؟
خداوند پاسخ داد :نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد. آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
 فرشته پرسید : اشک دیگر برای چیست؟
خداوند گفت: اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
 فرشته متاثر شد:شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند.
زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند. سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.بار زندگی را به دوش می‌کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند. وقتی خوشحالند گریه می‌کنند و برای آنچه باور دارند می‌جنگند. این قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد .
کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
 خداوند گفت: این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!
فرشته پرسید: چه عیبی؟
خداوند گفت:
قدر خودش را نمی داند . . .
                                                                                                       

لطفا قدر خودتان را بدانید !
پیشاپیش هفته زن و روز مادر مبارک (فقط 5 روز دیگر باقیست!!!!!)


برچسب‌ها: مادر, مادرم, روز مادر
نوشته شده در یکشنبه ۱۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 20:44 توسط sadegh| |

غیــــــرت دارمــــــــ

 
 
 
 روی خــــــــــــــاطراتمانـ !!!
 
 
 
بـــرای هـــر كســــی تعــــــریفشان نمــــیكنمـــــ...
 
 
 
 تــــــــــــو فقـــــط مــــــــرد بــــــاش
 
 
 
 و
 
 
 انـــــــكارشـــــان نكـــــــن...
نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ مرداد۱۳۹۳ساعت 13:16 توسط sadegh| |

گفتی دوستت دارم گفتم دوستت ندارم !
.
.
.
.
این دروغ به آن دروغ 
هم تو دروغ گفتی هم من

نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ مرداد۱۳۹۳ساعت 13:14 توسط sadegh| |

آموخته ام که خدا عشق است و عشق تنها خداست

 
 آموخته ام که وقتی ناامید می شوم 
 
خدا با تمام عظمتش عاشقانه انتظارمی کشد
 
 دوباره به رحمت او امیدوار شوم 
 
آموخته ام اگر تاکنون به آنچه خواستم نرسیدم 
 
خدا برایم بهترش را در نظرگرفته
 
 آموخته ام که زندگی دشوار است 
 
ولی من از او سخت ترم... 
نوشته شده در چهارشنبه ۴ تیر۱۳۹۳ساعت 17:10 توسط sadegh| |

نوشته شده در چهارشنبه ۴ تیر۱۳۹۳ساعت 17:3 توسط sadegh| |

قلبم میسوزد . . .
سوزشی ازروی زخم ها وترک هایی ک روزگاربرجای گزاشته . ..
آهای دنیا؟ دیگرچه ازقلبم مانده ک بندش بزنی ؟
تمام داروندارم راربودی بی انکه بدانی همه ی دارو ندارم او بود . . .
آری . . .
تونمیدانستی که من عمری زندگی کردم اما معنی انرازمانی فهمیدم که عشق را با او تجربه کردم

 

نوشته شده در جمعه ۹ خرداد۱۳۹۳ساعت 17:46 توسط sadegh| |

” دل ” 
اتفاقی ترین اشتباه دنیاست ! 
بسته میشود آنجا که نباید . . .
کنده میشود از جایی که نباید . . .

نوشته شده در جمعه ۹ خرداد۱۳۹۳ساعت 17:37 توسط sadegh| |

کبــــوتر بــا کبـــــوتر / بـــــاز بــا بــــــاز

ولـــــــــــــــی

لــــــاشـــــی کنـــــــد بـــا هــــر 2 پـــــرواز

نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 22:20 توسط sadegh| |

فروغی چه زیبا میگفت : اگر یاد کسی هستیم این هنـر اوست ، نه هنـر ما ...!

چقـدر زیبـاست کسـی را دوسـ♥ــت بـداریـم نـه برای نیــاز ...

نـه از روی اجبــار ... و نـه از روی تنهایـی ...

فقـط بـرای اینـکه ارزشـش را دارد ♥

نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 22:4 توسط sadegh| |

ببار باران که دلتنگم...مثالِ مرده بی رنگم

 

ببار باران کمی آرام...

 

که پاییز هم صدایم شد

 

که دلتنگی وتنهایی رفیق باوفایم شد

 

ببار باران......

 

بزن برشیشه ی قلبم بکوب این شیشه را بشکن

 

که درد کمتری دارد اگر با دستِ تو باشد

 

ببار باران.....

 

که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم ازیادش

 

ببار باران..درخت وبرگ خوابیدن

 

اقاقی..یاس وحشی..کوچه ها روزهاست خشکیدن

 

ببار باران..جماعت عشق را کشتن

 

کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن...

 

ولی باران تو با من بی وفایی.......

 

تو هم تا خانه ی همسایه می باری و تا من....

 

می شوی یک ابرتوخالی

 

ببار باران........

 

ببار باران..................که تنهایم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 21:14 توسط sadegh| |

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت

با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

داشت یوسف را به مشتی خاک عالم میفروخت

زندگی این تاجر تماع ناخن خشک پیر

مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت

در تمام سالهای رفته برما روزگار

مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

گل فروش ای کاش با آنها مراهم می فروخت

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 21:13 توسط sadegh| |


لمس کن کلماتی ر اکه برایت می نویسم ...

 تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

 لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ...

 لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم، لمس کن این با تو نبودنها را.

نوشته شده در شنبه ۳۰ فروردین۱۳۹۳ساعت 20:48 توسط sadegh| |

نوشته شده در جمعه ۳ آبان۱۳۹۲ساعت 20:37 توسط sadegh| |







نوشته شده در جمعه ۳ آبان۱۳۹۲ساعت 20:35 توسط sadegh| |

پشت دیوار دلم شهر قشنگیست که یه دوست در آنجا دارم

هرکجا هست به هر فکر... به هرحال ... به هر کار...

عزیز است خدایا تو نگه دارش باش

نوشته شده در یکشنبه ۲۸ مهر۱۳۹۲ساعت 22:5 توسط sadegh| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت