X
تبلیغات
✿✿ خودم و خودت ✿✿


✿✿ خودم و خودت ✿✿

روزها در حسرت تو می مانم ؛ غروب ها به یاد تو می افتم ؛ و شب ها در آتش تو می سوزم

باید مهربان بود باید که عشق ورزید ✿✿زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست


نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 22:43 توسط sadegh| |

خدایا باورم نمیشه که چند شبه دیگه میتونم از نزدیک اینجارو ببینم...

خودت کمکم کن که بعد این سفر بتونم حرمت خونهو صاحب خونه رو نگه دارم

از همه حلالیت میخوام...


نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1392ساعت 11:9 توسط sadegh| |

دلم پر از تنهاییست پر از دلتنگی و پر از خواستن حضورش.... با خود آرام زمزمه می کنم ... دلم تنگ است... ... دلم تنگ است... ... دلم تنگ است... اما از خود می پرسم:دل تنگی برای چیست؟ در پاسخ به خود می گویم: شاید دلم برای تابش دل انگیز آفتاب تنگ است و شاید هم برای اندکی لبخند … اما می دانم که دلم برای یار دیرینه ام تنگ است برای این یگانه عشق ممنوعم !!!! برای قطره ای از محبتش و شاید هم ذره ای از دوست داشتنش تنگ است اری دلم برای صدایش تنگ است همان صدای گرمی که با لبخند به من گفت: فکر کنم این بار آخر باشد و بی قراری ام از همان وقت آغاز شد او رفته است به سفری طولانی و بی من..... دلتنگ گریه کردن هستم به یاد می آرم زمانی راکه در حضورش اشک می ریختم و دستان مهربانش گونه های خیسم را نوازش می نمود و اشک شاید بهانه ای بود برای لمس مهربانی اش.... به یاد می آورم که چه آرام رفت از مقابلم .. و تنها یادگارش همان لبخندی بود که وقتی برای آخرین بار صدایش کردم به من هدیه کرد و حال به یاد آن خاطرات شیرین می خندم و خنده ام چه غم آلود است… کاش زودتر سفر تمام شود ای ممنوع ترین دلتنگی این دل کوچک بی طاقت تر از این حرفهاست.......

نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1392ساعت 9:13 توسط sadegh| |

ته..........

ته دیگ "عشق اول" را هر چقد که بسابی
 
چه با اسکاج دوست داشتن های بعدی
 
چه با سیم ظرفشویی عاشق شدن های بعدی...
 
از دلت پاک نمی شود...
 
حالا تو هی بساب
 
بساب و از صدای ناهنجارش
 
سر درد بگیر...
نوشته شده در جمعه 18 اسفند1391ساعت 8:27 توسط sadegh| |

از ماورای یک احساس قشنگ تپش های قلب تو را می شنوم

چه زیباست از پشت این نقاب هزار رنگ حس دلتنگی تو را بوئیدن

تو را می بینم و می جویم که همچون یک باران بهاری
 
بر دل پائیزی من می باری و سیراب
 
 میکنی درختان دلم راکه بارور می شوند و شکوفه می دهنددر بهار دل

چه معصومانه است عشقی که تو دیده ای را فهمیدن

به ذهنم هم نمی امد که روزی می شوی هم حس تنهایی های من

من و تو از تراوش یک چشمه ایم.... چشمه ای پر از قطرات ناب تنهایی

همان حس مشترک...
نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1391ساعت 9:56 توسط sadegh| |

او "مـــرد" است دستــــانش از تو زِبرتر و پهن تر است 

صورتش ته ریشى دارد
قلبش به وسعـــتِ دریــــا 
جـــاىِ گریـــــه کردن به بالکن میرود و تنـــهای را میبلعد... ...
او با همــــان دستان پهن و زبرش تورا نوازش میکند 
با همان صورت ناصاف و ناملایم تورا میبوسد و تو آرامــــ میشوى
آنقــــدر اورا نامــــرد "نخوان"
آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتش را "نسنج" 

فقط به او "نــــخ بده" تا زمین و زمان را برایت بدوزد
فقــــط باهاش "روراست باش" تا دنیا را به پایت بریزد

نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1391ساعت 10:49 توسط sadegh| |

خدایــــــــــــا همــــــه دنیــــــــــایـــــــت ارزانــــــــــیِ دیگــــــــــــران !
ولــــــــــــــــی ;
آنــکـــــــــــه دنـیــــــــــایِ من اســــــــــت
مـــــــــــــــــــــالِ دیــگـــــــــــری نبــــــــــاشـــد...
نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1391ساعت 15:6 توسط sadegh| |

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...
میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...
اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!
اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی ...
نوشته شده در شنبه 5 اسفند1391ساعت 21:10 توسط sadegh| |

شب عشق است و هر کس دست یار خویش می بوسد،غریبم، بی کسم،من دست غم ،غم دست من بوسد


برچسب‌ها: ولنتاین÷ولنتاین مبارک÷
نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1391ساعت 19:38 توسط sadegh| |

گراهام عزیز !

تلفنی که زنگ نمی خورد که نیازی

به اختراع نداشت !!

حوصله ات سر رفته بود " چسب ِ قلب " اختراع می کردی ؛

می چسباندیم روی این ترک های قلب ِ صاحب مرده ـمان

و غصه ی زنگ نخوردن ِ تلفنی

که اختراعش نکرده ای را نمی خوردیم !!

ساده بگویم گراهام بل عزیـــز !

حال ِ این روزهای مرا ، تــو هم مقصری ...

نوشته شده در سه شنبه 26 دی1391ساعت 19:17 توسط sadegh| |

تو کجایی سهراب؟!

آب را گل کردند، چشم ها را بستند، و چه با دل کردند!

وای سهراب کجایی آخر؟!

زخم ها بر دلِ عاشق کردند، خون به چشمانِ شقایق کردند!

تو کجایی سهراب؟!

که همین نزدیکی عشق را دار زدند, همه جا سایه ی دیوار زدن!

وای سهراب دلم را کشتند!

نوشته شده در سه شنبه 26 دی1391ساعت 19:12 توسط sadegh| |

♥♥♥♥♥♥♥♥♥پیامک خیانت و نامردی♥♥♥♥♥♥♥♥♥


فکر می کردم تو همدردی ، اما نه ! تو هم دردی


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1391ساعت 10:13 توسط sadegh| |

زندگی یعنی همین امروز همین حالا

یعنی در آغوشت تا همیشه تا فردا

زندگی یعنی نگاه تو

کوک کردن قلبم با صدای تو

دل دادن به آهنگ دل پاکت

سرور و عشق در فضایی ساکت

زندگی یعنی همین دم

که از دلتنگم

می دانی

از این حسم عشق را می خوانی

زندگی یعنی داشتن قلب پرستو

در این وادی پست و ناهنجار تو در تو


نوشته شده در شنبه 8 مهر1391ساعت 22:18 توسط sadegh| |


به دنیا پانهاده ای

                     درست مانند

                                    کتابی باز،ساده،و نانوشته

باید سرنوشت خود رارقم بزنی

خود،ونه کس دیگر

چه کسی می تواند چنین کند؟

چگونه؟

چرا؟

به دنیا آمده ای!

هم چون یک بذرزاده شده ای

می توانی همان بذر بمانی وبمیری

اما می توانی گل باشی وبشکفی

می توانی

درخت باشی وببالی!!!

                                   

نوشته شده در شنبه 4 شهریور1391ساعت 14:0 توسط sadegh| |

مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن

آن سوی تاریکی ، بر پهنه ی زندگی

آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و

باران سرود آفتاب را تکرار می کند

راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید

و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد

لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را

در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید

و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد

پنهان کن مرا


در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...

  باران که می بارد تو می آیی     باران گل، باران نیلوفر           

    باران مهر و ماه و آئینه         باران شعر و شبنم و شبدر       

باران که می بارد تو در راهی     از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر عشق و آشتی لبریز        با ابر و آب و آسمان جاری

نوشته شده در شنبه 4 شهریور1391ساعت 13:54 توسط sadegh| |

                            

هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود می مانی و تو تنها می مانی راستی نگفتی

 رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

اشتباه من این بود ....

هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ....

 

فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 تیر1391ساعت 14:46 توسط sadegh| |

 

 

    کاش امشب عاشقی هم پا می گرفت

               تشنگی هم طعم دریا می گرفت

                کاش امشب کوچه های منتظر

                  یک سلام گرم از ما می گرفت

                این سکوت تلخ ، دنیای من است

               کاش دستت ، دست دنیا میگرفت

                    آسمان ابری ترین اندوه را

                از دل سنگین شبها می گرفت

                پنجره دلتنگ چشمی آشناست

     کاش می شد عاشقی پا می گرفت

                                


برچسب‌ها: کاش امشب عاشقی هم پا می گرفت
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 5 تیر1391ساعت 16:40 توسط sadegh| |

در خلوت دلم ، در همنشینی با غمها ببین که چگونه میریزد اشک 


از این چشمها این چشمهای خیس ، همان چشمهاییست که تو خیره


 به آن بودی در لحظه دیدار میفهمی معنای دلتنگ شدن را ، میفهمی


 معنی انتظار را؟


نه ! دلتنگی آن نیست که مرا اینگونه محکوم به سکوت کرده است


انتظار آن نیست که اینگونه مرا محکوم به بیقراری کرده است


خیالی نیست ، من همچنان با خیال تو سر میکنم پس بیخیال...


بگذار در حال خودم باشم ، بگذار همچنان من دیوانه دیوانه ات باشم


مزاحم خلوتم نشو ، اگر مرا میخواهی سد راه اشکهایم نشو....


بگذار آرام شوم ، بگذار هر چه غم در دلم انباشته ، خالی شود....


این همان راهیست که هم تو خواستی در آن باشی 


و هم من خواستم تا آخرش با تو بمانم


پس چرا به بیراهه میروی، چرا مرا جا گذاشتی و برای خودت میروی؟


مرحبا ، تو دیگر کیستی ، دست هر چه بی وفاست را از پشت 


بستی.... خودم میدانم بد دردیست عاشقی و همچنان بیمارم ،


 تا کجا میخواهی بمانی ؟ 


تا هر جا باشی من نیز میمانم...


عشق من هر از گاهی به یادم باشی بد نیست ، 


هر از گاهی هوای مرا داشته باشی جرم نیست


چه کنم ، دلم دیوانه ی توست ، هوایش را داشته باش که 


دلم تمام دلخوشی اش به توست...



برچسب‌ها: در خلوت دلم, در خلوت دلم تنها ترینم
نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 11:28 توسط sadegh| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت